
کتاب اتو دوست مهربان مؤلف: علی شاهرودی، فروغ
این داستان پسر کوچکی است که از دوستی خود با اتوبوس فرسودهای سخن میگوید. پسرک هر روز با اتوبوس و راننده مهربان به مدرسه میرود؛ ولی مردم اعتراض میکنند که اتوبوس کهنه شده است و باید عوض شود. پسر و راننده مهربان دوست ندارند اتوبوس سر از قبرستان ماشینها دربیاورد و تصمیم میگیرند اتوبوس را به یک کتابخانه تبدیل کنند.
قسمت هایی از کتاب اتو دوست مهربان
آخرای پاییز، یک روز صبح با مادرم در ایستگاه، منتظر اتوبوس ایستتاده بودم. آن روز امتحان علوم داشتم. عجله داشتم زودتر به مدرسه برسم. باران کمکم شروع شد. مادرم چتر را باز کرد و بالای سر خودش و من گرفت. سرم را پایین انداخته بودم و دلشوره داشتم تا زودتر اتوبوس برسد. یک دفعه صدای مسافرها را شنیدم که میگفتند:«اتوبوس آقای مهربان آمد». سرم را بلند کردم. اتوبوس دو طبقۀ نارنجی رنگ از دور میآمد. به اتوبوس چشمک زدم و خندیدم. اتوبوس هم به من چشمک زد و خندید. همین که سوار شدیم، دویدم طرف راهپلهها که پشت صندلی راننده بود، تا مثل همیشه بروم طبقه دوم اتوبوس. دستم را به نردهها گرفتم تا از پلهها بروم بالا، به پله سوم رسیده بودم که ناگهان یکی از میلههای نردۀ راهپلهها کنده شد و افتاد کف اتوبوس و صدای بلند افتادن آن در اتوبوس پیچید.
ولادت با سعادت حضرت زهرا...
ما را در سایت ولادت با سعادت حضرت زهرا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 134 تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 3:41